|
دریچه های بهشت(رها شده -تنها) ساقی و مطرب و گل جمله مهیاست ولی... عیش بی بار مهیا نشود یار کجاست؟
|
[ دوشنبه 1391/02/25 ] [ 12:45 بعد از ظهر ] [ سحر ]
[ ]
ساعت ۳:۱۸ دقیقه رسیدم کلاس با شک در رو باز کردم پرسیدم استاد شروع شده کلاس دومی؟ گفت اره بعد در حالی که می اومد جلو با لهجه ترکی گفت اما تو که ۴:۱۸ دقیقه اومدی برو بیرون نمی تونی بیای تو چون این جا مهدکودک نیست که هر وقت دلت خواست بیای هر چقدر اصرار کردم نگذاشت بروم تو من هم شدیدا عصبانی شدم اما هیچی بهش نگفتم ریختم تو دلم چون از سر کار می ام و به خاطر این یه کلاس که اینجوری به خاطر ۳ دقیقه باهام برخورد کرد حقم این نبود جلوی بچه ها هم خیلی ضایع شدم جلسه پیشم نیومده بودم تولد صدف و فریناز بود مجبور بودم بمونم خونه کارارو بکنم الانم که استادا باهام راه نمی ان نه حاضرن یه ذره نمره بدن نه حاضرن یه جلسه نیام یا دیر بیام خیلی وقتا خودش دیر اومده نیم ساعت ما همین طور نشستیم و هیچی نگفتیم اما اگه قرار باشه استاد اینطوری رفتار کنه من خیلی بهم بر می خوره استاده یزید که نیست به قول اقای مهدوی اتفاقا تو دوران دبیرستان و مهدکودک هیچکس حق نداشت دیر بیاد این جا که مهدکودک نیست که الان می تونستم تو خونه یه ذره بخوابم اما هر کرد وقتمو استادای ما که اینجوری باشن دانشجوهامون هم همینطوری می شن حرف هم که بزنی می اندزن ادمو اونقدر عصبانی شدم گفتم حذف می کنم یا خودمو می کشم نمره بالا می گیرم چون درس سه واحدیه اختصاصیه خیلی هم سخته بعد می رم پدرشو در می ارم اما گفتم اشکالی نداره بازم دیوار کوتاه تر از من نیست من هیچی نمی گم خدا جوابشو می ده چون تجربه دارم هر وقت به خدا واگذار کنی جوابتو می گیری اما اگه غیر این باشه هیچ نتیجه ای نداره من هم هیچ وقت تمایلی به استاد شدن نداشتم چون الگوی نامناسبی از استاد ها و معلم ها دیدم
نیت کردم این اومد [ یکشنبه 1391/02/17 ] [ 4:52 بعد از ظهر ] [ سحر ]
[ ]
انقدر دلم تنگ شده برای وبلاگم که نگو دلم از همه شکسته از همه اطرافیانم خیلی احتیاج داشتم با یکی حرف بزنم اما کسی بهم توجه نمی کند همه را به خدا واگذار می کنم می خواهم همه اطرافیانم زمانی که احتیاج به حرف دارند کسی بهشان توجهی نکند از همه واجب تر سارا و عمه ام و پیروز را و صدف و اصف را هم خدایا نفرینشان می کنم به پهلوی زهرایت قسم که این ها کمرم را شکستند خیلی تنهایم خدا من هیچ وقت سعی می کنم قسم نخورم اما انها کاری می کنند که تمام مدت منتشان را بکشم یک بار عمه ام گوشی را می کوبد و یکبار پیروز خدایا این جماعت را نفرینشان می کنم که بی نهایت مغالطه گر و زبان نفهم هستند من هر چقدر تملشان می کنم اما باز هم نمی شود خدایا بار ها خواسته ام من را محتاج کسی نکنی چه از لحاظ مالی چه از لحاظ اینکه کسی کاری برای من انجام بدهد من از دست این ها خسته شدم تنها هستم خیلی تنها دیروز که من دیدم مغازه سه نی نی فروشنده تمام وقت می خواهد با اصف رفتم و گفتم دو تایی مان می خواهیم چون اصف کنکور دارد و من هم دانشگاه بعد گفت نه اقا می خواهیم تمام وقت اقای مهدوی گفت نه داشتیم بر می گشتیم دنیای کدک پسر جوانی گفت صاحب مغازه گفته نگهتان دارم تا برگردید بعد که امد ساعت های دانشگاه را پرسید و گفت فردا ساعت ۱۰ بیا اینجا امروز ساعت ۱۰ رفتم اقای مهدوی کلید را داد دستم و گفت بگو اقای عبداللهی و ساسان و حمید بیایند این جا خودت هم برو سه نی نی رفتم و بهشان گفتم ان ها رفتند ان جا اقای عبداللهی ماند و کیفم را گفت اویزان کنم در اشپزخانه بعد چند تا لنگ برداشت گفت خیسشان کن دستمال بکشس روی همه چیز من با دیدن لنگ ها هم چندشم شد خیلی و هم شوک زده با تامل گرفتم و شروع کردم به دستمال کشیدن بعد گفت ما معمولا این کار را نمی کنیم اما چون بغل بنایی دارن خاک وارد مغازه می شود خودش هم شروع کرد به جارو کشیدن بعد صحاب مغازه دنیای کودک امد و طی کشید تا ساعت ۱۱:۳۰ گرد گیری کردم اهنگ بی کلام غمگینی گذاشته بودند یک نفر هم بیرون داشت با اکاردئون از کرخه تا راین را می زد خیلی بغض کرده بودم دتر موقعی بود که پسر جوان گفت از کارهای ریز شروع کن تا یاد بگیری من هم اینطوری شروع کردم تا یاد گفتم این حرفش بهم خیلی برخورد خیلی بغض کرده بودم بعد اقای عبداللهی گفت بیا لباس ها را مرتب کن مجبور بودم چون قدم نمی رسید از سه پایه بالا بروم خیلی سختم بود چون هم از ارتفاع می ترسیدم هم لق بود هم بلند بود و خود بالا رفتن از سه پایه خودش مشکل بود برایم بعد هم که چای خواستند بدهند نخوردم با اینکه خیلی دالم می خواست چون روزه بودم دیشب هم نخوابیده بودم تا صبح صدف هی رفت و امد و چراغ را روشن کرد و نگذاشت بخوابم بعد گفت برو استراخت کن نشستم روی همان سه پایه خیلی خسته شده بودم عرق کرده بودم دست هایم هم خیلی سیاه شده بودند می خواستم ساعت ۱۲:۳۰ بشود و بیایم دانشگاه دست هایم را بشورم چون حال خانه رفتن را نداشتم سر کوچه مان بود اما اصلا حال نداشتم بعد اقای مهدوی دوباره اسمم را پرسید من به جای اسمم فامیلم را گفتم خودم را با موبایلم مشغول کرده بودم خیلی بغض کرده بودم بعد گفت بیا کارت دارم من نشستم اما او هی با تلفن حرف زد مثل اینکه یکی وان خریده بود مغزه دنیای کودک گفته بودند واتر پروف است و او به این اطمینان اب ریخته بود رویش حالا درگیر ان بودند بعد گفت ساعت ۶ بیا ان موقع می گویم من هم از خدا خواسته زدم بیرون از شانس اتوبوس رسید و سوارش شدم بعد که پیاده شدم برای عیک افتابی ام قاب می خواستم رفتم پیش همان پیرمردی که شیشه اش را جا انداخته بود اخه توی مغزه یکی از پسر ها که داشت طی می کشید گفت عینکت را هم بردار من گفتم قاب ندارد می شکند گفت اویزانش کن بغل مال من بعد اقای عبداللهی گفت بگذار پشت ان لباس های دختر بچه ها طوری که معلوم نباشد من هم انجا گذاشتم خلاصه ان پیرمرد که قبلا دیده بودم قهوه خورده و برگردانده و فهمیده بودم ارمنی است چون فقط ارمنی ها فال قهوه برمی خورند کلی حرف زد مخم را خورد نیم ساعت حرف زد کلاس داشتم ساعت یک تا یک و نیم حرف زد من هم رویم نشد بگویم دیرم شده صلوات شمار را دستم دیده بود هی می پرسید این چیه بعد طرز کارش را گفتم و بعد گفت چرا انقدر خسته ای چرا رنگت پریده گفم روزه ام گفت چرا می گیری گفت همینطوری پرسید امروز فقط گرفتی گفتم نه هر روز هی گفت برو ورزش کن اما نمی دانست روحم مرده اعصابم خورد است که به جسمم تاثیر گذاشته
خدایا من مرده متحرکم [ دوشنبه 1391/02/11 ] [ 4:9 بعد از ظهر ] [ سحر ]
[ ]
اول اتوبوس بچه های اصلی بسیج بودن وسط اتوبوس من داشتم فال تاروت می گرفتم کمی بالاتر یکی از بچه ها فال ورق می گرفت ته اتوبوس هم که بساط لهو و لعب بود و بچه ها دور بهناز جمع شده بودن فال نقاشی بگیره واسشون همون جا بازم یکی از بچه ها فال عشق می گرفت بر اساس تعد حروف اسامی دو فرد عاشق البته من هی جام عوض می شد و سر همه مون شلوغ بود که یه دفه ثمانه استاد فال تاروت پیدا شد که می گفت من دیگه نمی گیرم چون جن دیدم می گفت این فال جن میاره البته من که تازه وارد این عرصه شدم دیگه خر تو خری بود رسیدیم قم خدا برای همه قسمت کنه واقعا صفایی کردم حرم حضرت معصومه چه پاکی عجیبی داشت رفتیم جمکران مسجد جمکران که پر بود از گنجشک و من عاشقانه و با لذت نگاه می کردم حس می کردم گنجشک ها فرشته های کوچک هستند انجا شب دوباره توی حسینیه فال گرفتیم تا صبح نخوابیدیم من و مریم جلوی پنجره نشسته بودیم و پسرهایی که رد می شدند از زیر پنجره را مسخره می کردیم خانم خانی هی می امد و دعوایمان می کرد از اطاق های دیگر هم به خاطر جیغ ها و خنده های بلندمان به ما فحش می دادند نتیجه لین شد که یکنفر گفت من ازدواج می کنم یکنفر گفت من ازدواج نمی کنم هر کسی فالی برای من گرفت ثمانه گفت ازدواج می کنم و با جزییات بیشتری فال گرفت فال یکنفر دیگر هم خیلی درست بود همه عاشق .................. به استثنای یکنفر که انقدر مسخره اش کردیم چون هیچ عشقی توی زندگی اش نبود و برای همه جالب بود روز برگشت : دلگیر - خسته - خواب الود- خیییییییییییییلـــــــــــــــــی خوش گذشت
[ یکشنبه 1391/02/03 ] [ 7:23 بعد از ظهر ] [ سحر ]
[ ]
بالاخره بعد از این همه مت گشت و گذار یک قالب وب پیدا شد
عیدتون مبارک
[ پنجشنبه 1391/01/17 ] [ 2:39 بعد از ظهر ] [ سحر ]
[ ]
چشم هامو که می بندم همه چی سیاهه یه جمله یادم میاد : بازی برگشت ما هم می بریم یادت نره [ یکشنبه 1390/12/28 ] [ 1:22 بعد از ظهر ] [ سحر ]
[ ]
اینو یه نفر تو یاهو واسم گذاشته بود دوست داشتم براتون بنویسم بار آخر ، من ورق را با دلم بُر میزنم ! بار دیگر حکم کن ، اما نه بی دل ! با دلت ، دل حکم کن ! حکمِ دل : ... هر که دل دارد بیندازد وسط ، تا ما دلهایمان را رو کنیم ... دل که رویِ دل بیفتد ، عشق حاکم میشود ... پس به حکمِ عشق ، بازی میکنیم . این دلِ من رو بکن حالا دلت را ! دل نداری ؟! بُر بزن اندیشه ات را ... حکم لازم ، دل سپردن ، دل گرفتن ، هر دو لازم ![]() صدا کن مرا ![]() عشق اینبار به دیوانه شدن می ارزد گرچه خاکسترم وهمسفر باد ولی جستجوی تو به بی خانه شدن می ارزد تیشه بر ریشه ی قصری که در آن شیرین نیست بیستون بی تو به ویرانه شدن می ارزد یوسفم سینه ی من پیرهن پاره ی من ننگ این قصه به افسانه شدن می ارزد خاک خامم عطش آتش و می در دل من بزن آتش که به پیمانه شدن می ارزد شانه امزیر غم عالم و آدم اما یک نفس زیر سرت شانه شدن می ارزد... ![]()
[ دوشنبه 1390/11/03 ] [ 10:12 قبل از ظهر ] [ سحر ]
[ ]
ندهم من ره به کسی در بزم یار من باشم و بس شاد و بی باک با عشقی پاک بر این آب و خاک بپرم ز جهان چو عقاب به دل آسمان تپش قلب پر از امید من تپش زندگیه دل من دیده ی من دنیای من همه تابندگیه شور من چشمه ی نور من بروم شادان به فلک دور از غم ها دور از همه کس ندهم من ره به کسی در بزم یار من باشم و بس شاد و بی باک با عشقی پاک بر این آب و خاک بپرم ز جهان چو عقاب به دل آسمان [ شنبه 1390/09/05 ] [ 10:46 قبل از ظهر ] [ سحر ]
[ ]
شرمنده ام اون حرفارو زده ام
[ شنبه 1390/08/14 ] [ 9:19 قبل از ظهر ] [ سحر ]
[ ]
روز اخر -صحن انقلاب - بعد اضهر-حرم مقدس امام رضا
ثبت می کنم لحظه ایی شگفت انگیز را .... سحر انگیز را... شوق را نمی شود پنهان کرد ... نمی شود گفت ... یا نوشت ... هوا سرد سرد .... خیلی سرد ...خیلی ... باران می بارد همش ... ریز و تند ... عمه ام و زن عمو روی ویلچر پشت ان طرف تر با دختر عمویم و خواهرم ایستادند ... شهادت امام جواد ... روزی کاملا دلگیر و غمگین ... من هم ایستادم جلوی گروه سینه زنی ... چه زیبا می خواند ... دلمو هوایی کردی ... گریه ... به سقا خانه نگاه می کنم که رویش کبوتر ها هستند ... خدایا ... کبوتری پر می کشد به تاریکی خیس ... دچار دگر گیسی می شوم ... نقاره ها صدایشان را دوست دارم ... گنبد صلایی امام رضا را خیره می شوم ... بسیار احساساتی شده ام ... چقدر ارامش این جا هست ... شب- بعد از این که همه می روند من می روم زیر زمین - خدایا - عشق... -اشک می ریزم - ضریح را می بینم- دخترعمویم می گفت صلوات بفرست می رسی - دستم نمی رسد -روز اول که دستم نرسید انقدر گریه کردم و دلم شکست که نگو... از اقا ... بالاخره دستم می رسد ... چه غم انگیز - جه دنیای عجیبی - متعلق به بدان - تا صبح می نشینم توی زیر زمین - دعای ندبه و توسل می خوانم - اما دلم همه جا قدم می زند -دوست ندارم بروم -بعد از نماز صبح - لحظات پایانی - خداحافظ اگر چه .... - دل نمی کنم -به اقا می گویم : برام هیچ حسی شبیه تو نیست رکـــــــــنار تـــــــــو دگیر ارامشم همین از تمام جهان کافیـــــــــــه همین که کنارت نفس می کشم برام هیچ حسی شبیه تونیست نیس تو پایان هر جست و جوی منــــی تماشای تو عین اراممممممشه تو زیباترین ارزوی منـــــــــــــــی منو از این عذاب ذها نمی کنی کنارمی به من نگاه نمی کـــــــنی تمام قلب تو به من نمی رسه همین که فکرمی برای من بســــه همین عادت بهت و بودن هنوز ببین لحظه لحظه ام کنارت خوشه همین عادت با تو بودن یه رو ز اگه بی تو باشم منو می کششه یه وقتایی انقدر حالم بـــــــده که می پرسم از هر کسی حالتتتو یه روایی حس می کنم پشت من همه شهر می گرده دنبال تــــــــــو
[ شنبه 1390/08/07 ] [ 8:25 بعد از ظهر ] [ سحر ]
[ ]
|
|
| [ فالب وبلاگ : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] | ||